![]() |
![]() |
|
| دوست خوبم خوش اومدی نظر یادت نره |
|
مادرم نگاه تو مرا دواست نوازشت مرا شفاست
((روز مادر مبارك)) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:0 توسط یلدا |
|
|
چندتا دوسم داری...؟ همیشه وقتی کسی ازم می پرسید چندتا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم ... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم:یکی!!! میدونی چرا؟ چون قویترین و بزرگترین عددیه که میشناسم. دقت کردی که قشنگترین و زیباترین چیزای دنیا همیشه یکین؟ ماه یکیه... خورشید یکیه... زمین یکیه... خدا یکیه... مادر یکیه... پدر یکیه... توهم یکی هستی... وسعت عشق من به تو هم یکیه... پس اینو بدون از الان تا همیشه: یکی دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:2 توسط یلدا |
|
|
عشق به شكل پرواز پرنده ست عشق خواب يك آهوي رونده ست من زائري تشنه زير باران عشق چشمه آبي اما كشندست من ميميرم از اين آب مسموم اما اونكه از مرده عشق تا قيامت هر لحظه زندست من ميميرم از اين آب مسموم مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز پرندست تو كه معناي عشقي؛ به من معنا بده اي يار دروغ اين صدا را؛ به گور قصه ها بسپار صدا كن اسممو از عمق شب ؛ از لب به ديوار براي زنده بودن دليل آخرينم باش منم من بذر فرياد؛ خاك خوب سرزمينم باش طلوع صادق عصيان من؛ بيداريم باش عشق گذشتن از مرز وجوده مرگ آغاز راه قصه بود من راهي شدم نگو كه زوده اون كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:36 توسط یلدا |
|
|
در خلوت روشن باتو گریستم برای خاطر زندگان٬ و در گورستان تاریک با تو خواندم زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم بسان ابرکه با طوفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:32 توسط یلدا |
|
|
بغض گریه تو چشمام حرفهای درد رو لبهام چه جوری باید بگم من بی تو دنیا رو نمی خوام زده آتیش به وجودم غم دور از تو نشستن من که پیشمرگ تو بودم تو گرفتی من رو از من جز محبت من چه کردم؟ که شدی دشمن جونم تار و پودم رو سوزونده آتشی که کردی روشن بغض گریه توی چشمام حرفهای درد رو لبهام چه جوری باید بگم من بی تو دنیارو نمی خوام رفتی و من، غریب وتنها بی تو مجنونم و رسوا تو بیا ای نازنینم به تو خو کرده نفسهام فاصله بین من و تو شده اندازه دنیا تو بیا ای نازنینم تو امید بده به فردام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 15:20 توسط یلدا |
|
|
سلام دوستان
ببخشید که دیر آپ کردم آخه حالم خوب نبود. الانم حاله خوشی ندارم امیدوارم عذرم موجه باشه و دوستان منو ببخشن.
هیچکس اشکی برای مانریخت هرکه با مابود از مامی گریخت چندروزی هست حالم دیدنیست حال من از اینو آن پرسیدنیست گاه برروی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفاءل میزنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:40 توسط یلدا |
|
|
مفشار! وه! بدينسان مفشار! اين تن بيمار مرا تنگ آغوش سيه، اي شب ديوانه گيج! دست بردار..برو! دست و پاي دل بيرحم وگنهكار مرا! برتن مرده ي اين عشق فسونكار مپيچ! مرد؟! افسوس.. ولي مرگ وي افسوس نداشت مرده بود او، زنخستين شب بيداري عشق وكنون، كوهوسي كونفسي، در دل من؟ تاببارم بسرم، مويه كنان سيل سرشك.. ريخت؟! اي اشك جگر سوخته آخر زچه رو بي سبب از دل غم ديده فرو غلطيدي؟ مگر از اين زن بي عاطفه حادثه جو در همه عمر، چه مهري، چه وفايي ، ديدي؟ آه، اي مظهر حرمان دل غمناكم! خنده ي ديده ي حسرت زده ي نمناكم! اشك! بگذار تو را با كفنش 1اك كنم حيف باشد بخدا، حيف! كه با اينهمه سوز تن لرزان تورا با تن او خاك كنم! اي كليسا، كه در آن نيمه شب بي خبري بگرفتي زكفم لذت تنهايي را وچنان مست و سراپا شعف وزنگ زنان هديه دادي، به دلم اين زن هرجايي را بنگر از دور، ببين: تا كجا رفت، سراسيمه، بدنبال هوس تا كجا برد هوس، آن سرسودايي را! مرده بخت، چنين بيكس وگمنام و غريب.. زير پاي من ديوانه افسانه پرست.. پس دگرصبر چرا؟ مثل آن نيمه شب بيخبري، بيخود ومست ناله كن در دل شب، زنگ بزن، زنگ بزن! بافغان جرس مرگ، بكش جار: كه، هاي! كاروان ابديت! ببر اين زاده ننگ!.. ببرش دور.. ببر دور وبخلوتگه مرگ، برسرش خنده كنان سنگ بزن، سنگ بزن! وتو اي خاك سياه، هيچ بر اين زن بي مهرووفا رحم مكن! پاره كن قلب ورا، چنگ بزن، چنگ بزن پاره كن قلب ورا، تازسيه چال جنون!.. عشق ديوانه ي خود را بدرآرم، ببرم.. خاك، پاسخ بده، آخر.. بخدا قلبم ريخت ريخت، پاشيده شد ازهم، جگرم! خامشي باز چرا؟ رفته مگر همكره او.. عشق من.. مرده مگر؟ واي خدا!..واي خدا!. خاك عالم بسرم! پس كليسا..نه! دگر زنگ مزن، زنگ مزن.. كاروان! پيش مرو.. يارمرا دورمبر.. برسرش خندكنان سنگ مزن.. سنگ مزن! وتو اي خاك سيه.. محض خدا.. رحم بكن بردلش سينه كشان، چنگ مزن.. چنگ مزن.. وتو..اي قلب من اي، روسپي باده پرست! زاده ي وهم وجنون، زنگي ديوانه ي مست! كه همه عمر، ملول وقدح باده بدست.. شهوت آلود ونفس مرده و پژمرده و گيج پدر زندگي ام را به عبث سوزاندي! بس كن آخر بخدا، شرم كن، اي واي! بس است، هرچه دركنج قفس عشق مرا گرياندي.. هرچه در وصف هوس، شعربگويم، خواندي.. كاروان رفت، هوس رفت، نفس رفت، كنون! كنج عزلتگه ماتمكده ي ناكامي.. زارو سرگشته بصحراي جنون.. از پريشاني دنياي پريشاندل عشق همره درد جنون! ياد او مانده براي من ويك قطره سرشك. آه.. اي قطره سرشك! واپسين خاطره ي عشق من ناكس پست! كه دگرجز تو مرا ياري و غمخواري نيست.. قلب بيچاره، كه از پاي درافتاد، شكست.. بسكه در آتش حرمان جگرسوز، گريست مرغ شب مرده وبخت من بدبخت نگر شيون مرگ مرا، مرغ سحر داده بسر.. پس خداحافظ تو..حافظ تو، رفت دگر.. بعد من برسرهرمرده، كه شيون كردي.. شيون مرگ مرا، مرگ من.. ازيادمبر!.. (کارو)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 16:52 توسط یلدا |
|
|
تو هچوقت واسه من مثل یه شاخه گل نبودی آخه گل که میدونی افسونگرو زیباست هزار اسیر و دلداه و عاشق داره اما از تیغ غرورش چه زخمها که رو دلهاست نمی خوام که بگم حتی برام تو گل بهاری آخه گل که همیشه زیبا نمی مونه با بهار که میاد قشنگ و پر غرور اما بهار که موندنی نیست یه روزم نوبت خزونه تو معنای یه احساس قشنگی مثل معنی عشق و شوق دیدار مثل حس قشنگه دل سپردن یا بی تابی دل برای دلدار بهار دل عاشق حتی تو خزون موندگاره اونی که عشق و احساس تو قلبش جا نداره فقط مثل یه عکسه که تو قابی٬ رو دیواره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 8:26 توسط یلدا |
|
|
همره باد از نشیب و از فراز کوهساران
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوزو ناله ساز آبشاران
از زمین، از آسمان، ازابرومه، از بادو باران
از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
میخراشد قلب صاحب مرده ای را سوزوسازی
سازنه، دردی، فغانی، ناله ای، اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب میزند پر
ناله میپیچد بدامان سکوت مرگ گستر:
این منم! فرزند مسلول تو ... مادر، بازکن در
بازکن در باز کن...تا بینمت یک بار دیگر!
چرخ گردون زآسمان کوبیده اینسان برزمینم
آسمان قبرهزاران ناله،کنده برجبینم..
تارغم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده ازبسکه مالیدم به دیده آستینم
کوبکو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم!
اشک من در وادی آوارگان، آواره گشته
دردجانسوز مرابیچارگیها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفه ها صدپاره گشته
برسر شوریده جز مهرتو سودائی ندارم..
غیر آغوش تو دیگردر جهان جائی ندارم
بازکن! مادر،ببین از باده ی خون مستم آخر!
خشک شد،یخ بست، بردامان حلقه دستم آخر!
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سربسردنیا اگرغم بود، من فریاد بودم
هرچه دل میخواست در انجام آن آزاد بودم
سید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صدها دختر شیرین صفت فرهاد بودم
درد سینه آتشم زد، اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سربسر، از خون سینه بستر من
خاک گور زندگی شد، دربدر خاکستر من
پاره شد درچنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه! چه دانی سل چهاکرده است با من؟ من چه گویم!؟
همنفس بامرگم ودنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده!
این زمان دیگر برای هرکسی مردی عجیبم!
زآستان دوستان مطرودو درهرجا غریبم
غیرطعن ولعن مردم نیست ای مادر نصیبم..
زیورم، پشت خمیده ، گونه های گود، زیبم!
ناله محزون حبیبم، لخته های خون طبیبم!
کشته شد، تاریک شد، نابود شد، روزجوانم
ناله شد، افسوس شد، فریاد ماتم سوزجانم
داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم..
خواهی ازجویا شوی ازاین دل غمدیده من
بین چسان خون میچکد بر دامنش بردیده ی من
وه! زبانم لال، این خون دل افسرده حالم!
گرکه شیرتوست، مادر...بیگناهم، کن حلالم!
آسمان!..ای آسمان...مشکن چنین بال وپرم را!
بال وپردیگر چرا؟ ویران که کردی پیکرم را!
بسکه بر سنگ مزارعمرکوبیدی سرم را..
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را..
سربه بالینش نهم، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر! چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی میکنم، مادر؟ مگرخون که خوردم؟
سرفه ها! تک سرفه ها! قلبم تبه شد، مرد. مردم!
بس کنید آخر، خدارا! جان من برلب رسیده..
آفتاب عمررفته، روزرفته، شب رسیده...
زیر آن سنگ سیه گسترده مادر، رختخوابم!
سرفه ها محض خداخاموش، میخواهم بخوابم
عشقها! ای خاطرات.. ای آرزوهای جوانی!
اشکها!فریادها. ای ناله های آسمانی
دستتان را میفشارم بادو دست استخوانی!
آخر.. امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
هرچه کردم یانکردم، هرچه بودم درگذشته
گرچه پود از تار دل، تار دل از پودم گسسته
عذر میخواهم کنون وبا تنی در هم شکسته
میخزم باسینه تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که زیرپای دلدارم بمیرم..
تالباس عقد خود پیچد به دورپیکرمن
تانبیند بی کفن فرزند خود را، مادرمن!
پرسه میزد سرگران بردیدگان تار، خوابش
تا سحرنالید و خون قی کرد، توی رختخوابش
تشنه لب فریاد زد، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از خون، خون دل شوریده آبش،
ساحل مرگ سیه، منزلگه عهد شبابش:
بسترش دریای خونی، خفته موج وته نشسته،
دستهایش چون دو پاروی کج و درهم شکسته
پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
میخورد پارو به آب ومیرود قایق به ساحل..
تا رساند لاشه مسلول بی کس را به منزل..
آخرین فریاد او از دامن دل میکش پر:
این منم، فرزند مسلول تو، مادر، بازکن در!
بازکن، ازپافتادم.. آخ .. مادر..
ما... د...ر... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:35 توسط یلدا |
|
|
سوگند...سوگند به لبت٬ به گیسوانت٬ به سیاهی چشمانت٬ به کمان ابروانت٬ به فسون دیدگانت٬ به سپیدی دهانت٬به دلی چوسنگ وسختت٬ به چشم سیاه رنگت٬به دو گفته قشنگت که تو را ((جان می پرستم)) به قطار کاروانها٬ به مسیر ساربانها٬ به عروس آسمانها٬ به نشاط باغبانها٬ به صفای گلستانها که تو را ((جان می پرستم)) به خدای جسم و روحم٬ به خدای آسمانها٬ به قدوم خاک پایت٬ به خروش موج دریا٬ به گل و گیاه وصحرا که تو را ((جان می پرستم)) به تمام مهد هستی٬ به تمام آرزوها که توئی بهار عمرم وتو را ((جان می پرستم))
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:37 توسط یلدا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:52 توسط یلدا |
|
|
غروب بعد،گونه های افق به روی تپه ها گل انداخته بود.سروها مات ومبهوت به یکدیگر می نگریستند، افراد در گوشه ای آرام خفته بودند،پرستوها به سوی آفاق در حال پرواز بودند.نگاه مادر حاکی از تمنا بود،چشمان شقایق از سوز غم مادر پر از اشک شده بود،آسمان می گریست نسیم در نبود مادر خشن شده بود و درها را به هم می کوفت.فرزندان سر بر گریبان به فردا می اندیشیدند! آنوقت مادر دست به طرف درگاه برد وتمام غمهای چهل ساله اش را بیرون ریخت وبرای فرزندان دعا کرد.وقتی با خود فکر می کنم می بینم مادر تو مادر من است و مادر من مادر توست پس : ((پس مادران دوستتان داریم)) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:50 توسط یلدا |
|
|
بیادم آمد آن چشمان مست در ژاله غم یک لحظه ببست گفتا ما باید از هم جداشیم هریک تسلیم سرنوشت باشیم هیهات روزگار بازیها داره سرنوشت رو به بازی میگیره عشق یکی رو از اون میگیره یکی هم بی عشق زندگی داره بیادم آمد در آن زمانها رفتی ومن رو گذاشتی تنها دیگران تورا بسی آزردند توهم همچو من بماندی تنها ای دل گریه کن گریه که عار نیست گریه کردنم جزء زندگیست زندگی غم است٬غمگینش مائیم غمگین آمدیم٬غمگینم میریم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 10:52 توسط یلدا |
|
|
نمی شه غصه مارو یه لحظه تنها بذاره؟ میشه این غافله مارو توی خواب جا بذاره؟ دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دوتارو ببره از اینجاو اون ور ابرا بذاره دلامون قرارگذاشتن همیشه باهم باشن روقرارش نکنه یهو دلت پا بذاره؟ دلم از اون دلای قدیمیه٬ از اون دلاست که میخواد عاشق که شد٬پا روی دنیا بذاره یه پا مجنون دلم٬ به شوق لیلی که میخواد باروبندیلو ببنده٬ سر به صحرا بذاره تودلت بوسه میخواد٬ من میدونم٬ اما لبت سر هر جمله دلش میخواد٬ یه اما بذاره بی تو دنیا نمی ارزه٬ تو با من باشو بذار همه دنیا منو٬ همیشه تنها بذاره من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم اگه زندگی برام٬ چشم تماشا بذاره
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:44 توسط یلدا |
|
|
مادرم پنجره را دوست نداشت٬با وجودی که بهار از همین پنجره می آمد ومهمان دل ما می شد٬با وجودی که که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را می داد. مادرم پنجره را دوست نداشت٬مادرم می ترسید که لحاف نیمه شب از روی خواهر کوچک من پس برود یا که وقتی باران می بارد قالی کهنه ما تر بشود. هرزمستان٬سرما روی پیشانی مادر خطی از غم می کاشت!پنجره شیشه نداشت............... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 17:6 توسط یلدا |
|
|
من از خزان به بهار از عطش به آب رسیدم
من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم هم از فریب رهیدم٬ هم از سراب گذشتم که از خمار به دریایی از شراب رسیدم به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی به جلوی تو٬به خورشید بی نقاب رسیدم اگر نشیب رها کردم وفراز گزیدم به یاری تو به این حسن انتخاب رسیدم مرا به مهر خود آباد می کنی تو٬غمی نیست به آستانت اگر خسته وخراب رسیدم شبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتم به تب٬به تاب٬به آتش٬به التهاب رسیدم چگونه است وکجا؟دیگر از بهشت نپرسم که در تو٬در تو٬به زیباترین جواب رسیدم کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و در تو به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم چرا به ناب ترین شعرخود سپاس نگویم تو را که در تو به معنای عشق ناب رسیدم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:33 توسط یلدا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 11:44 توسط یلدا |
|
|
مرا در سینه پنهان کن رهم ده در دل پر مهرو احساست مرا تنها دلیل راه امیدم بهشتم٬آسمانم٬شعر جاویدم مرا بگذار تا زنجیریه زندان غم باشم برایت قصه ها گویم به پایت شعرها ریزم مرابگذار تا مستانه در پای تو آویزم مرا در دیده پنهان کن که شبها تا سحر رویای آن چشم سیه گردم مرا مگذار٬ تا دور از تو ای هستی تبه گردم زپایم بند دل را برمدار ای آشنای من مرا بگذار تا کاخی برایت از وفا سازم ترا از آرزوهایت جدا سازم ترا با کعبه دل آشنا سازم بیا با من٬بیا تا در میان موج دریاها میان گردباد سخت صحراها کنار برکه های غرق نیلوفر تهی از یاد فرداها زجام چشمهای تو می ناب نگه نوشم منم آن مرغک وحشی ـ قفس مگشا زپایم بند دل را برمدار ای آشنای من مرا بگذار تا عمری اسیر آرزو باشم سراپا گفته گو باشم شه من شهرزاد قصه گو باشم مران از سینه یادم را مرا از کف مده آسان منه امید جاویدم بلوح عشق من پایان...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:59 توسط یلدا |
|
|
اگه کسی رو دوست داری نه براش ستاره باش نه آفتاب! چون هر دوشون مهمون زودگذرند براش آسمون باش که همیشه بالای سرش باشی. همیشه اینقدر ساده نرو مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن!... شاید کسی در پی تو میدود.ونامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند!... وتو...هیچ وقت اورا ندیده ای!... ********* خیلی سخته بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی بخاطرش زنده ای!... خیلی سخته که غرورت رو بخاطر یه نفر بشکنی وبعداْ بفهمی که دوستت نداره!... عشق یعنی:نتونی صبر کنی تا کسی شما رو بهم معرفی کنه... عشق یعنی همون سلام اول... عشق یعنی موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد. عشق یعنی انفجار احساسات. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:6 توسط یلدا |
|
|
یک ساعت تمام٬ بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم فریاد کشید:آخر خفه شدم! چراحرف نمی زنی؟ گفتم:نشنیدی؟...برو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:34 توسط یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاید آن روز که سهراب نوشت: تاشقایق هست؛ زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینگونه نوشت: هر گلی هم باشی؛ چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است!!... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
می فروش یلدای عاشق یاشاسین اذربایجانیم اذربیجایم سر نوشت دیلم انلاین music center soheill alone دزفول در زندگي زخمهايي هست... نسيم شعر راز سكوت |
|
RSS
|